###


مراسم بعدی
سامانه پیامکی 10001011011069
برای عضویت عبارت "یارقیه" را ارسال نمایید.
  • کل مطالب: 206
  • مطالب امروز: 0
  • تعداد تصاویر: 393
  • تعداد صوت: 1540
  • تعداد فیلم: 19
  • بازدید کننده امروز: 36 نفر
  • بازدید صفحه امروز: 67
  • بازدید دیروز: 156
  • افراد آنلاین: 2
  • بازدید کل : 316110

خاطره حاج محمدرضا طاهری از سجده آخر یک شهید

بعد از نماز جماعت و شام كه بچه ها قصد داشتند استراحت كنند ، از پشت چادر صداى حميد رضا بلند بود كه اى خدا : غلط كردم ، نفهميدم ، اومدم جبران كنم .....

اين عكس براى من خيلى با ارزشه و يادآور اولين اعزام ما به جبهه است ، سال ٦١ ، بيست و سه نفر از محله ى نازى اباد ، مسجد الرسول صلى الله عليه و اله به منطقه ى غرب كشور سر پل ذهاب پادگان ابوذر اعزام شديم ، در اين عكس در نفرات ايستاده چهارمين نفر از سمت راست شهيدعليرضا مذهب شناس و سومين نفر از سمت چپ ، شهيد حسين بيدقى و در نفرات نشسته سمت راست بنده ى حقير شهيد پرويز طالبلو و نفر سمت چپم شهيد حميد رضا نيكوفرد.

 در اين شب جمعه از شهيد نيكوفرد خاطره اى عرض مي كنم كه شايد بعضى از عزيزان در جلسات مناجات شنيده باشند ، حميدرضا بعد از اين اعزام مدتى در تهران بود و قبل از عمليات خيبر خود را به اردوگاه لشگر ٢٧ گردان كميل ، تو چادرهاى روبروى پادگان دوكوهه رسوند ، در همان شب اول ورودش هر چى از قافله جا مونده بود و مدتى كه از بچه هاى جبهه عقب افتاده بود، تو يه فرصت كوتاه جبران كرد ، بعد از نماز جماعت و شام كه بچه ها قصد داشتند استراحت كنند ، از پشت چادر صداى حميد رضا بلند بود كه اى خدا : غلط كردم ، نفهميدم ، اومدم جبران كنم .....
اومدم بيرون ديدم رفته تو قبرى كه بچه ها كنده بودند براى مناجات نيمه شب و سر به خاك گذاشته و بدون اينكه متوجه دور و برش باشه داره فرياد ميزنه آى خدا ... غلط كردم ، خيلى به حالش غبطه خوردم اونشب ...
ولى بيشتر از اون لحظه حسرت سجده ى آخرش تا الان به دلمون مونده .

 شب عمليات خيبر در منطقه ى طلائيه ، كار عمليات سخت شده بود ، عدنان خيرالله فرماندهى زرهى دشمن را بعهده داشت و تيربارهاى تانك هاى دشمن بچه ها رو در پشت خاكريز دوجداره متوقف كرده بود در هميمن گير و دار حميد رضا كه تو سنگر كنار ما بود سر به سجده گذاشته بود و با زبان ساده با خدا حرف ميزد ، بعد از لحظاتى نگاه كردم ديدم هنوز تو سجده است به نفر كناريش ( على كاشى) گفتم : حميدم وقت پيدا كرده ، تو اين درگيرى چه سجده طولانى رفته ؟ 
ديدم على داره اشک مي ريزه ، گفت بعد اون سجده ش ، سرش رو بلند كرد تيربار تانك مستقيم زد تو پيشونيش رو خاك به حالت سجده افتاد ، ديگه اين سجده ادامه داره ، پا نميشه ...
بعد اينهمه سال هنوز حسرت اون لحظه ى عاشقانه ى حميدرضا به دلم مونده ، مخصوصاً شبهاى جمعه و در نيمه شبهاى ماه مبارك رمضان خيلى به ياد اين شهيد بزرگوار ميافتم ، انشاالله كه خداوند ما روهم به اين قافله برسونه ، ياعلى

صلوات و فاتحه براى شهدا و حضرت امام فراموش نشه